قیمت 19,000 تومان

اشتراک 0دیدگاه 90 بازدید

عدل و انصاف

معناشناسي عدل

معناي لغوي عدل:

در زبان عربي واژه ی « عدل » مصدر فعل «عَدَلَ» است كه اهل لغت براي آن معاني زيادي را مطرح نموده­اند؛ منحرف نشدن از حق و آن‌چه هر نفس سليمي آن را راست و درست مي‌بيند[1] (استقامت)، ميانه­روي در امور[2]، حدوسط ميان افراط و تفريط[3] و مساوات[4]، از جمله­ي اين معاني است.

ديگر معاني عدل با توجه به كاربردهايي كه در جمله دارد، در نظر گرفته شده، مانند اينكه: «خداوند عادل است، يعني او متمايل به هوا و هوس نمي شود[5]»، و «رجلٌ عدلٌ يعني فردي كه قولش و حكمش مورد رضایت از طرف مردم است[6].» در مواردي نيز عدل به معناي مثل ، نظیر ، معادل ، تاوان، فدیه و جزاء آمده است.[7]

برخی بر این عقیده اند که معنای اصلی عدل همان مستقیم بودن، راست بودن و عدم انحراف است و دیگر معانی فرع براین معناست[8]؛ مؤيد اين معنا، معناي مخالف واژه‌ي عدل است[9]؛ لغت شناسان بالاتفاق در معناي عدل گفته­اند «هوضد الجور» و جور را اين­گونه تعريف كرده­اند : «عدول و ميل از راه ميانه و حدوسط[10]» يا «عدول از حق[11]».

نظر دوم در اين­باره اين است كه همه­ي معاني عدل به معناي برابر بودن، استواء و مساوات برمي­گردد و عدالت يعني برقرار نمودن مساوات و داشتن هماهنگى در كارها، در عدالت به هر كسى سهم بايسته داده مى­شود و بنابراين همگان در رسيدن به سهم خود و قرار گرفتن در جايگاه بايسته خود برابـر مى­شوند؛ این معنا با تمام معانی گفته شده سازگاری دارد، حتی در جایی که عدل به معنای “شرک ورزیدن” است، منظور عدیل و مساوی قرار دادن چیزی یا کسی با خداوند است. ايشان برخي از آياتي را كه وا‍­ژه­ي عدل در آن­ها به­كار رفته را به عنوان  شاهدي بر ادعاي خود مي­آورند و در همه­ي آن­ها عدل را به مساوات معنا مي­كنند.[12] به ­علاوه، معناي مثل، نظير و فديه نیز با مساوات يا تساوي تناسب بیشتری دارد؛ در حالي­كه اين معاني با استقامت، راست بودن و عدم انحراف همخواني ندارند.

می­توان گفت اگر منظور از مساوات،  برقراری مساوات و اعطای حق ذیحق است، معنای عدم انحراف و حدوسط افراط و تفریط معنای عام است و برقراری مساوات معنای خاص؛ به این معنا که اگر عدالت به عنوان یک صفت انسانی که حاکی از وجود ملکه­ای در نفس باشد، در نظر گرفته شود، به معنای عدم انحراف و حد وسط میان افراط و تفریط است؛ ولی هرگاه عدالت در عمل و رفتار افراد با یکدیگر لحاظ شود، معنای برقراری مساوات و دادن حق ذیحق می­دهد. هر شخصی که در رفتارش با دیگران عادلانه برخورد می­کند، لزوماً دارای ملکه­ی نفسانی عدالت نیست؛ زیرا ممکن است به افراط و تفریط­هایی در دیگر اعمالش – که شاید در ارتباط با اجتماع نیست- دچار باشد، ولیکن هر کس این صفت اخلاقی و ملکه­ی نفسانی عدالت را داراست، از آن­جا که عدالت حاوی جمیع فضایل است، این ملکه در همه­ی اعمال فردی و اجتماعی او – از جمله قضاوت و رفتار اجتماعی- بروز و ظهور  می­کند و حتماً مساوات را نیز برقرار می­کند.[13] در حقیقت یکی معنای اخلاقی عدالت و دیگری عدالت اجتماعی است.

با این مبنا عدالت اخلاقی به عنوان یک فضیلت فردی معرفی می­شود که سرچشمه و آغاز همه­ی خیرهاست و عدالت اجتماعی فرع بر آن معرفی می­گردد. در حالی که اگر معنای اصلی و اولیه­ی عدالت را مساوات بدانیم و این رابطه­ی عموم و خصوص مطلق را قائل نباشیم، عدالت اجتماعی در حقیقت سرچشمه و سر منشأ همه­ی خیرهای افراد خواهد شد و این همان نگاهی است که فیلسوفان حقوق غربی به آن قائلند. با چنین معنایی که از مساوات ارائه شد، معنای عدم انحراف معنای اصلی عدالت می­شود و همه­ی معانی به نوعی به آن بازگشت می­کند.

ولی اگر برای مساوات معنایی اعم از تعادل و میانه­روی و هم چنین اعطای حق ذیحق در نظر بگیریم، در این صورت مساوات هم در برگیرنده­ی صفت برتر و فضیلت والای نفسانی -که افضل و جامع همه­­ی فضایل اخلاقی است[14]– می­شود و هم حاوی معنای اجتماعی عدل می­گردد و از این نظر می­توان گفت به واقع همه­ی معانی بازگشت به مساوات می­کند. شاید این که علامه طباطبایی نیز در تبیین معنای عدل بیان کرده:

 « عدل به معناى ملازمت با راه ميانه و گريز از افراط و تفريط در كارهاست. و البته اين معناى مفهومى عدل است و گرنه حقيقت عدل مساوات را برقرار نمودن و هماهنگى در كارها داشتن است.[15]»

از همین جهت است.

با این حال برخی معتقدند که اين معاني (يعني مساوات و عدم انحراف) هردو معناي حقيقي واژه‌ي عدل هستند و ثمره‌‌‌‌‌اي بر اين‌كه قائل باشيم رابطه‌ي آن دو به نحو اشتراك است و دو مفهوم، مغاير يكديگر شناخته شوند يا به عنوان دو لفظ متواطي شمرده شده و وجه جامعي بين آن‌ها در نظر گرفته شود، مترتب نيست[16].

در زبان فارسی نظیر همین معانی برای عدل و عدالت آمده است: داد كردن، داد دادن، نهادن هر چيزي به جاي خود، حد وسط ميان افراط و تفريط، دادگري، انصاف داشتن، عدالت مقابل ظلم، داد، اندازه و حد اعتدال[17].

البته داد در فارسى هر چند امروز مرادف كلمه عدل شمرده می­شود، ولى در اصل به معنى قانون است. دركتاب ايران از نظر خاورشناسان آمده: « كلمه خاص جديد آن دوره براى مفهوم قانون در فارسى باستان، دات (داد) بود كه معمولى گرديد.» در حالي ­كه عدل در عربى معنايي اعم از آن دارد .[18]

در زبان انگليسى واژه­های “, righteousness, justice, impartiality fairness”به معنای “عدل وعدالت” استعمال شده است.[19]

مفاهیم و مبانی نظری عدل و انصاف

معناي عدل در قرآن

واژه ” عدل “و مشتقات آن 29 بار در قرآن كريم ذكر شده است. مي‌توان معاني اين واژه را در قرآن به پنج دسته تقسيم نمود[20]:

  1. حد وسط ميان افراط و تفريط، دادگري، انصاف و اعطاء حق ذی حق در برابر جور. آيه‌ي
    « إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسان[21]» از جمله‌ي اين آيات است[22] .
  2. مثل ونظیر؛ آيه‌ي « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ وَ مَنْ قَتَلَهُ مِنْكُمْ مُتَعَمِّداً فَجَزاءٌ مِثْلُ ما قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ ……. أَوْ عَدْلُ ذلِكَ صِياماً…[23] » به همين معنا از عدل اشاره دارد .
  3. معادل، تاوان، فدیه و جزاء؛ ازجمله آياتي كه در آن‌ها عدل به معناي مذكور است، مي‌توان به آيه‌ي« وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَ لا يُقْبَلُ مِنْها عَدْلٌ[24] »اشاره نمود .
  4. موزون بودن وتقسیم به تساوی و متناسب، معناي دیگری است كه واژه‌ي عدل در قرآن كريم دارد و آيه‌‌ي « الَّذي خَلَقَكَ فَسَوَّاكَ فَعَدَلَك[25]» را مي‌توان به عنوان نمونه براي اين معنا ذكر نمود.[26]
  5. معناي پنجمي كه در آيات براي عدل مي‌توان ارائه نمود، شرک ورزیدن، روی برگرداندن از حق، اعوجاج و انحراف مي‌باشد؛ اين معنا را در آياتي نظير «« ثُمَّ الَّذينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُون[27]» می‌توان يافت.

علت بيان اين معاني و طرح نمونه‌هايي از آن مشخص نمودن قلمرو بحث اين رساله مي‌باشد؛ آن‌چه در اين رساله از واژه‌ي عدل در قران كريم مدنظر است، فقط معنای عدل در آيات دسته‌ي اول مي‌باشد – كه البته مصاديق بيشتري از آيات دربرگيرنده‌ي همين معنا از عدالت است- و دیگر معانی که در آیات دیگر مطرح شده­اند در گستره­ی مباحث این نوشتار قرار نمی­گیرد .

 

معناي عدل در روايات

کلمه­ی عدل و مشتقات آن در احاديث و روايات منقول از ائمه‌ي معصومين بسیار استعمال شده است و در آن‌ها نيز معاني مختلف عدل به چشم مي‌خورد، که مواردی به عنوان نمونه ذکر می­گردد:

  • در روایتی از حضرت علی (:) نقل شده:

«هر کس دو روزش مساوی باشد، مغبون می­گردد[28]

در اين‌جا معناي مثل و نظير مد نظر است.

  • در حديث ديگري عدل به معناي تاوان و جزا به‌كار رفته‌است:

«هر کس حج تمتع بجا آورد، معادل و جزایی با کتاب خدا و سننت نبیش نمی­توان برای آن در نظر گرفت »[29]

  • براي معناي موزون بودن نيز مي‌توان روايتي را كه خيلي معروف و مشهور است، مثال زد:

«بالعدل قامت السماوات والأرض»

بدین معنا که اگر رکنی از ارکان عالم زیاد یا کم بود، جهان با این نظم وجود نداشت. البته لازم به توضیح است که این روایت گرچه در بسیاری از کتب معروف مانند مفردات راغب به عنوان شاهد مثال آمده[30]، لیکن از جهت سندی روایتی ضعیف است  و تنها کسی که این روایت درکتابش نقل شده ابن ابی الجمهور احسائی است؛ البته ایشان نیز این روایت را به صورت مرسله نقل نموده و مأخذشان تفسیر کبیر فخر رازی است[31]. در دیگر کتب حدیثی شیعه  و اهل سنت نیز در مورد این روایت مطلبی یافت نشد، فقط عبارتي درکتاب فتح السماوی در مورد این حدیث آمده است كه

«قال عليه السلام: بالعدل قامت السماوات والأرض. لم أقف عليه»[32].

لذا این روایت فقط از این جهت مطرح شده که بسیار شهرت دارد.

  • در روایات نیز معناي دادگري، انصاف و اعطاء حق ذی حق، در برابر جور، بيشتر از ديگر معاني كاربرد دارد به عنوان نمونه: امام علی (:) در نامه­ای خطاب به أسود بن قطبه فرمانده لشکر شهر حلوان نوشتند :

 «اگر زمامدار (در برخورد با مردم) دچار دوگانگی شود، این امر در اکثر موارد اورا از عدالت باز می­دارد بنابراین مردم نزد تو نسبت به حق یکسان باشند؛ زیرا در ستم چیزی نیست که بتواند بی عدالتی را جبران نماید.»[33]

 

(پاورقی)

[1]. جمال الدین ابن منظور، لسان العرب، (قم: نشر ادب حوزه، 1405ه ق، چاپ دوم) ج 11،  ص 430؛ مجد الدین محمدبن یعقوب الفیروز آبادی، القاموس المحيط، (بیروت:  مؤسسه دار الاحیاء التراث العربی، 1412ه ق، بی­چا) ج 4، ص 13؛ إسماعيل بن حماد الجوهري، الصحاح، (بيروت: دار العلم، 1762ه ق، چاپ چهارم) ج 5، ص 1760

.[2] احمد الفيومى، مصباح المنير ،(قم : نشر مؤسسۀ دارالهجرة ، 1405، چاپ اول)ص 49 ؛ فخرالدین الطريحي،  مجمع البحرين، تحقیق السيد أحمد الحسيني(بیروت: مكتب النشر الثقافة الإسلامية العصرية،1408 ه ق، چاپ دوم) ج 3، ص 133

[3] .خليل الفراهيدي، كتاب العين، تحقیق مهدي مخزومي و إبراهيم سامرائي، (بیروت: مؤسسة دار الهجرة، 1409ه ق، چاپ دوم) ج 2، صص 38-40؛ مرتضی الزبيدي، تاج العروس، تصحيح علي شيري، (بيروت: دار الفكر، 1414 ه ق  ) ج 15، صص471

[4] . ابوالقاسم الراغب الاصفهانی، ، مفردات غريب القرآن، (بی جا: دفتر نشر کتاب، 1404 ه ق، چاپ دوم) ص325؛ أبو الحسين أحمد بن فارس زكريا، المعجم المقاييس اللغة، تصحيح عبد السلام محمد هارون، (بيروت: مكتبة الإعلام الإسلامي، 1404 ه ق، بی­چا) ج 4 ، ص246

[5] . محمد ابن الأثير، النهاية في غريب الحديث، تصحيح محمود محمد الطناحي، (قم : مؤسسه إسماعيليان، 1364 ه ش، چاپ چهارم ) ج3، ص 190؛ جمال الدین ابن منظور، پيشين، ص 430

[6] . إسماعيل بن حمادالجوهري، پيشين، ص1760؛ خليل الفراهيدي، پيشين، ص40

[7] . فخرالدین الطريحي، پيشين،  ج 3، ص 133؛ محمد بن عبد القادر،  مختار الصحاح، به تصحيح أحمد شمس الدين، (بيروت : دار الكتب العلميه، 1415 ه ق، چاپ اول) صص172 و222؛ ابن الأثير، پيشين، ص190

[8] . [ر.ك. إسماعيل بن حماد الجوهري، پيشين، ص1760؛ مرتضی الزبيدي، پيشين، ص471؛ جمال الدین ابن منظور، پيشين، ص 430] ازاين­رو برخي از فقها در كتب خود اين معنا را براي عدالت برگزيده­اند. [ر.ك. أبو جعفر محمد بن الحسن الطوسي، المبسوط في فقه الإمامية، به تصحيح محمد تقي الكشفي (تهران: المكتبة المرتضوية لإحياء الآثار الجعفرية، 1387 ه ق ، چاپ سوم) ج8 ، ص 217؛ محمد بن منصور بن أحمد ابن إدريس، السرائر الحاوي لتحرير الفتاوى ، (قم: مؤسسة النشر الإسلامي، 1410ه ق ، چاپ دوم) ج2، ص117؛ مرتضى الأردكاني، رسالة في العدالة، (قم:  بی­نا، 1402 ه ق ، ملحقات کتاب اجتهاد و تقلید) ص99 ؛ علي المشكيني، مصطلحات الفقه،(نرم افزار جامع فقه اهل البيت) ص 369

[9] . معروف است ” يعرف الاشياء باضدادها ”

[10] . إسماعيل بن حماد الجوهري، پيشين، ج2، ص617 ؛ ابن الأثير، پيشين، ج1، ص313 ؛ خليل الفراهيدي، پيشين، ج6 ، ص176

[11]. الراغب الأصفهانى، پیشین، ص103؛ خليل الفراهيدي، پیشین، ج2، ص38

[12] . [الراغب الأصفهانى، پیشین، ص226؛ أحمد بن فارس الزكريا، پيشين، ص246 ] بسياري از فقها نيز اين معنا را به عنوان معناي اصلي عدالت انتخاب نموده­اند. [ر.ك. احمد الخوانساري، جامع المدارك، تعليق علي أكبر الغفاري، (تهران:  مكتبة الصدوق، 1364، چاپ اول) ج4، ص67؛ محمد جوادالعاملي، مفتاح الكرامة، تحقيق وتعليق محمد باقر الخالصي (قم: مؤسسة النشر الإسلامي،1422ه.ق ، چاپ اول ) ج8 ، شرح ص 258]

[13] . از این روست که ارسطو عدالت را به  عدالت عام – ناظر به معنای اول- و عدالت خاص – ناظر به معنای دوم- تقسیم نموده است. [ر.ک. ارسطو، اخلاق نیکوماخوس، ترجمه محمدحسن لطفی، (تهران: طرح نو، کتاب پنجم) ص 169]

[14] . ر.ک. ص 12رساله، عدالت در اصطلاح علم اخلاق

[15] . محمد حسين الطباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، (قم: جامعه المدرسین حوزه علمیه، بی­تا)، ج 5، ص101

[16] . ر.ك. سيد علي‏ الموسوي القزويني، رسالة في العدالة، (بی جا، بی نا ، 1297 ه ق‏ ، ملحقات کتاب الرسائل)، ص18؛ عبد اللَّه بن محمد حسن‏ المامقاني، حاشية على رسالة في العدالة، (نرم افزار جامع فقه اهل البيت) ص251

[17] . محمدمعين، فرهنگ فارسي (تهران: امیرکبیر، 1362ه ش) ج 2، صص 2279 و 2282، علی اکبر نفیسی، فرهنگ نفیسی، (تهران: بی نا، 1317ه ش ) ج1، ص 427

[18] . به نقل از مرتضی مطهری، یادداشتها، پیشین، ج‏6، ص: 219

[19] . علي محمد حق شناس و ديگران، فرهنگ معاصر هزاره، (تهران: انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي،1382ه ش، چاپ دوم) ص871 ؛ حارث سليمان الفاروقي، المعجم القانوني (بيروت:‌ مكتبة لبنان،1991م، چاپ سوم) ج1، ص16

[20] . گرچه ابن منظور براي استعمالات عدل در قرآن چهار وجه ذكر كرده است  : «اول عدل در حكم “فاحكم بينهم بالعدل “، دوم عدل در قول “وإذا قلتم فاعدلوا  “، سوم عدل به معناي “فداء لا يقبل منها عدل “و چهارم عدل در معناي شريك گرفتن” ثم الذين كفروا بربهم يعدلون”.»(لسان العرب ،پيشين، ص432) ولي با دقت بيشتر مي­توان آن‌را به پنج دسته تقسيم كرد .

[21] . نحل: 90

[22] . هم چنين آيات « فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً » (نساء: 3) و «وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلاً لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ وَ هُوَ السَّميعُ الْعَليم » (انعام: 115) نيز بر اين معنا دلالت مي‌كنند .

[23] . المائدة : 95

[24] . البقره :  123 ؛ آيه‌ي«وَ ذَرِ الَّذينَ اتَّخَذُوا دينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا ……. وَ إِنْ تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ لا يُؤْخَذْ مِنْها» (الانعام : 70) نيز از جمله‌ي همين آيات است .

 .[25] الإنفطار: 7

[26] .پيرامون اين معاني به عنوان نمونه مي‌توان ر.ك. الراغب، پيشين، ص 226؛ احمدبن علي الطبرسي، تفسير مجمع البيان، (بيروت: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات، 1415ق، چاپ اول) ج1، صص199-200

[27]. انعام : 1

[28]. «من اعتدل يوماه فهو مغبون» محمّد بن على بن بابويه الصدوق، أمالي، (قم : مؤسسة البعثة، 1417 ه ق) ص 477.

[29]. «عن أبي عبد الله (عليه السلام)  قال : من حج فليتمتع إنا لا نعدل بكتاب الله عز وجل وسنة نبيه صلى الله عليه وآله» محمد بن یعقوب الكليني، الكافي، تصحيح وتعليق علي أكبر الغفاري (تهران: دار الكتب الإسلامية، 1367ه ق، چاپ سوم) ج 4، صص 291 – 292 ؛

[30] . الراغب الأصفهانى، پیشین، ص 325.

[31]. ابن أبي جمهور الأحسائي، عوالي اللئالي، تحقيق مجتبى العراقي، (قم : 1405ه ق، چاپ اول) ج 4، صص 102 – 103

[32]. المناوي ، الفتح السماوي، تحقیق أحمد المجتبى، (رياض : دار العاصم، )ج 3 ، ص 1020

[33].« فانّ الوالی إذا اختلف هواه، منعه ذلک کثیراً من العدل فلیکن امر الناس عندک فی الحق سواء فانه لیس فی الجور عوض من العدل» [محمد بن حسين السيد الرضى، نهج البلاغه، ترجمه و شرح سيد علينقي فيض الاسلام (تهران: انتشارات فقيه فيض الاسلام، 1375 ه ش، چاپ دوم) ص1044]

 

 

عدل در اصطلاح فقه

استعمال واژه­ی عدل در فقه نیز از دو جنبه مورد نظر قرار گرفته است: يكي جنبه‌ي فردي و ديگري ‌اجتماعي.

گاهي عدالت به عنوان يك صفت نفساني براي فرد ‌در نظر گرفته شده و فقها اين وصف را به عنوان شرطي براي امامت جماعت، قضاوت، شهادت و….. تلقي ‌كرده­اند. ایشان آن را به «ملكه‏اى نفسانى كه به واجب فرمان مى‏دهد و انسان‌ را بر ملازمت‌ تقوا برمي‌انگيزد و از ارتكاب‌ گناهان‌ بزرگ‌ و اصرار بر گناهان كوچك، و ارتكاب‌ اعمالي‌ كه‌ عرفاً بر بي‌مبالاتي‌ در دين‌ دلالت‌ مي‌كند، باز مي‌دارد.» تعریف می­نمایند.[1]

برخي از فقها معتقدند اين معنا حقيقت شرعيه‌اي براي عدالت ايجاد كرده كه با معناي لغوي آن كاملاً متفاوت است[2]؛ ليكن به نظر مي‌رسد همان‌گونه كه برخي از متأخرين مطرح نموده‌اند، اين، همان معناي لغوي استقامت و عدم انحراف است و حقيقت شرعيه براي عدالت ثابت نشده است.[3]

از سوي ديگر هرگاه عدالت از بعد اجتماعي مطرح گردد، به معانی زیر آورده می­شود:

  1. معناي برخورد همراه با تساوی و برابری؛ مانند این عبارات:

«ينبغي أن يعدل الوارث بين الأولاد في العطية . وطريق العدل التسوية بين الذكور والإناث»[4]؛ «أن العدل للزوجات ( وإنه ) عبارة عن التسوية بينهن»[5]

  1. از باطل ميل به حق داشتن؛ نظیر:

«وطلاق العدل هو المائل عن الباطل إلى الحق لان العدل عند الاطلاق ينصرف إليه وإن كان الاسم في اللغة وضع دلالة على مطلق الميل كاسم الجور وعند الاطلاق ينصرف إلى الميل من الحق إلى الباطل وان وضع في اللغة دلالة على مطلق الميل والطلاق المائل من الباطل إلى الحق»[6]

  1. ايفاي تمام حقوق،عدم‌ تجاوز به‌ حق‌ّ ذي‌ حق، انصاف و دادگری[7]:

«لأن الواحدة لها عليه العدل بمعنى إيفاء الحقوق فلا تصلح قسمة » [8]

 

عدل در اصطلاح حقوق

حقوقدانان عدل و عدالت را به معنای رفتار و قضاوت با انصاف و دادگری، تناسب و تساوي جرم با مجازات در حوزة قضا، رعايت حقوق افراد و عطا كردن حق به هر ذى‏حقي دانسته‌ و جور را به پايمال كردن حقوق و تجاوز و تصرف درحقوق ديگران تعريف كرده‌اند.[9]

در حقوق برقرار نمودن مساوات نيز به عنوان معناي عدالت مطرح شده است؛ ولی در این­ که مساوات به معنای تساوى و نفى هر گونه تبعيض باشد یا رعايت تساوى در زمينه‌ي استحقاق‏هاى متساوى میان فیلسوفان حقوق اختلاف نظر است. تفصیل این مطلب را به مبحث رابطه عدالت و تساوی واگذار می­نماییم؛ لیکن آن­چه مسلم است، فارق از این­که این حق چگونه اعطا شود و تساوی در تقسیم آن چگونه رعایت گردد، در تمامي تعاريفي كه از عدالت در حقوق كشورهاي مختلف ارائه شده، معناي “اعطاء كل ذي حق حقه ” نهفته است؛ به عنوان مثال اولپين[10] براي عدالت در حقوق روم چنين تعريفي را ارائه مي‌كند: « اراده محكم و مداوم به اينكه حق هركس داده شود .»[11]

يا در دائرة المعارف امريكانا عدالت در حقوق چنين معنا شده است :

« درحقوق، عدالت عبارتي انتزاعي است براي تشريح كلي غايتي كه از روابط قانوني افراد و حكومت آنها و تمام دول مستقل حاصل شود. به معناي محدودتر نتيجه ايست ايده‌آل كه در مورد خاص و با اعمال صحيح اصول قانوني مي‌توان به آن رسيد .[12]»

در حقوق غربی گاهی عدالت را به حکم موافق قانون تعریف کرده­اند و این در زمانی است که این واژه همراه با انصاف به کار برده شود. باعنایت به این­که در گفتار سوم به تفصیل به این بحث پرداخته می­شود، توضیح بیشتر  به آن­جا واگذار می­شود.[13]

جمع بندی:

باتوجه به آن­چه گذشت، می­توان گفت بیشترین استعمال واژه­ی عدل در دو معنای «وضع کل شیء فی موضعه» و«اعطاء کل ذی حق حقه» می­باشد؛ معنای اول نسبت به همه­ی اشیاء و عالم وجود، از جمله انسان چه در بعد صفات نفسانی، چه در بعد رفتاری و اجتماعی جاری است؛ پدر حالی که معنای دوم فقط در جنبه­ی رفتار اجتماعی اسنسان­ها کاربرد دارد.

از آن­جا که موضوع بحث این رساله حقوق و فقه اجتماعی و سیاسی است و برای ساخت یک قاعده­ی فقهی و حقوقی که در استنباط احکام مفید باشد، نظر به جنبه­ی اجتماعی علم فقه شده است و از سوی دیگر حقوق نیز علمی است صرفاً اجتماعی، تا جایی که برای ویژگی­های قاعده­ی حقوقی اجتماعی بودن آن را شرط  نموده­اند[14]، در پژوهش حاضر معنای دوم عدالت را مورد بررسی و تحلیل قرار داده و به معنای نخست آن نمی­پردازیم.

 

 معناشناسي انصاف

  1. تعریف لغوی انصاف

انصاف واژه­ای عربی، از ریشه ی “نصف”، و به معناي نصف کردن به دو قسمت مساوی، اعطای حق[15] و معامله براساس عدل وقسط[16] است. در کتب لغت آمده که منظور از معامله‌ی منصفانه این است که سود و منفعتی از طرف مقابل خود نگیرد، مگر اینکه به همان اندازه به او سود برساند و هیچ ضرری به طرف مقابلش نرساند، مگر اینکه او نیز همان مقدار ضرر کند.[17] و به‌طور كلي اگر همان‌گونه كه خود را مستحق حق مي‌داند به ديگري حق بدهد گويند كه او منصف است[18].

تمام اين معاني بازگشت به يك مفهوم دارد: “اعطاء تمام الحق”. مؤيد اين مطلب، معنايي است كه از واژه‌ي نقيض آن – ظلم- ارائه شده است.

ظلم در كتب لغت به عنوان واژه‌اي در مقابل انصاف معرفي شده است.[19]  اكثر لغت شناسان معناي اصلي ظلم را ” قراردادن يك چيز در غير جايگاهش” [20] بيان نموده‌اند و البته” گرفتن حق ديگري “[21]  و”تعدي و تجاوز از حد”[22] را نيز به عنوان معاني فرعي اين واژه مطرح نموده‌اند.[23]

با در نظر گرفتن معناي حقيقي واژه‌ي ظلم و معانيی كه از انصاف مطرح شده است، اين نكته به نظر مي‌رسد كه زماني مي‌توان حق يك فرد را در جاي خودش قرار داد و او را آن‌گونه كه سزاوار است، به حقش رساند، كه تمام حق او بي كم وكاست و با رعايت تمام جوانب ادا شود.

از اين‌رو تعبير ” دادن هر ذي حقي حقش را”[24] به عنوان بهترين تعريف انصاف مطرح می­شود.

در زبان فارسی نیز این واژه در معنای نصف، نيمه، مروت، راستي، عدل كردن،‌ دادكردن، صداقت نمودن، احقاق حق كردن، به نيمه رسيدن و نيمة چيزي را گرفتن به کار رفته است.[25]

معادل انصاف در زبان انگليسي fairness، evenhandedne،impartiality، Equity مي‌باشد.[26]

  1. معنای انصاف در آيات

اين واژه و مشتقات آن در هيچ‌ آيه‌اي از قرآن به‌كار نرفته و فقط واژه‌ي “نصف” به معني نيمه در برخي از آيات استعمال شده است.[27]

واژه‌ي ظلم (به عنوان نقيض انصاف) بارها در قرآن كريم با معاني متفاوتی استعمال شده که در اینجا به چند نمونه اشاره می­شود:[28]

  1. تعدي و تجاوز از حدود وحق: «وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ[29]»؛ از اين‌رو به گناه ظلم گويند، هرچند گناه يا تجاوز از حدود، بسيار كم باشد.[30]
  2. نقصان: «كِلْتَا الْجَنَّتَيْنِ آتَتْ أُكُلَها وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَيْئاً وَ فَجَّرْنا خِلالَهُما نَهَراً»[31]
  3. شرك: « الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ.»[32]

البته در بين اين معاني معناي اول بيشترين استعمالات را از اين واژه و مشتقات آن به خود اختصاص داده، به طوري كه قريب به 200 آيه در اين معنا به كار برده شده است.

 

(پاورقی)

[1] . [روح‌الله الموسوی الخميني، تحريرالوسيلة ( قم: مؤسسة مطبوعاتي اسماعيليان، بي‌تا )ج 1، ص 10 ؛ محمد کاظم الیزدی، عروة الوثقى، (بیروت: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات‏، 1409 ه ق‏، چاپ دوم) ج‏1، ص‏11 و ج2 ص 441]. لازم به ذکر است در مورد اين تعریف بین فقها اختلاف نظر وجود دارد. و نیز [ر.ک. مرتضی الانصاری، کتاب المکاسب، رسالة فی العداله، (قم: انتشارات دهاقانی، 1374، چاپ سوم) ج3، صص 163-167 ؛ احمد الأردبيلي، زبدة البيان، تحقيق وتعليق محمد باقر البهبودي، (تهران : المكتبة المرتضوية لإحياء الآثار الجعفرية، بی­تا، چاپ اول) صص 321 – 322 ؛ علي الموسوي القزويني، پیشین، ص 21

[2] . محمد جواد العاملي، پيشين ، ج8 ، شرح ص 258 ، محمد ابن إدريس الحلي، پيشين، ص117 ؛ شیخ طوسي، پيشين، ص217

[3]. رضا الصدر،  الاجتهاد و التقليد، تحقيق باقر خسروشاهى‏ (قم :  مكتب الإعلام الإسلامي ، بي‌تا ) ص112 ؛ محمد الموحدي الفاضل اللنكراني، الاجتهاد و التقليد[تفصيل الشريعة في شرح تحرير الوسيلة] (قم : مؤسسة النشر الإسلامي، 1414 ه ق، چاپ دوم) ص235

[4] . شمس الدین محمدالمنهاجي الأسيوطي، جواهر العقود ، محقق مسعد عبد الحميد محمد السعدني ، (بيروت:  دار الكتب العلمية ،1417ه ق ، چاپ أول) ج 1، ص 313

[5] . محمد بن الحسن بن يوسف الأسدي الحلّي [فخرالمحققين] ،إيضاح الفوائد ، تعليق حسين الموسوي الكرماني و دیگران، (تهران : مؤسسة إسماعيليان  ،  1389ه ق ) ج 3 ،  شرح ص 251

[6] . أبو بكر الكاساني، بدائع الصنائع، (اسلام آباد: المكتبة الحبيبية،  1409ه ق، چاپ اول) ج 3، ص 92

[7] . به عنوان نمونه ر.ك. جعفر بن الحسن الحلي[محقق حلي]، شرائع الإسلام، تعليقه سيد صادق شيرازي،(قم: نشر أمير، چاپ دوم، 1409 ق) ج2 ، ص555؛ زین الدین بن علی بن احمد العاملی [شهيد ثاني]، الروضه البهیة فی شرح اللمعة الدمشقیة ، تحقیق سيد محمد كلانتر (قم: جامعة النجف الدينية، 1410ه ق، چاپ اول) ج6 ، ص221؛ یوسف البحراني، حدائق الناضرة، (قم: النشر الإسلامي، 1405ه ق، چاپ اول) ج10، ص12؛ ابن نجيم المصري، بحر الرائق، تحقیق: زكريا عميرات، بيروت: دار الكتب العلمية، 1418ه ق، چاپ اول) ج6، ص 460؛ جمال الدین حسن ابن یوسف حلي [علامه حلي]، تحرير الأحكام، تحقیق إبراهيم البهادري، (قم: مؤسسة الإمام الصادق : ، 1422ه ق، چاپ اول) ج 5 ، ص 128

[8] . فخر المحققين، پيشين، ج3، ص251‏

[9] . ناصر كاتوزيان، فلسفه حقوق، (تهران: شركت سهامي انتشار، 1377ه ش، چاپ اول) ج1 ، ص614

4.Ulpien

[11]. همانجا

[12].  Encyclopedia Americana, Published by Danbury, Conn : Grolier Inc.c1997. v 16.p263

[13] . ر.ک. گفتار سوم. نسبت مفهوم عدل و انصاف . نقدو بررسی نظر حقوقدانان

[14] . ر.ک. محمد حسین المنصور، المدخل الی القانون، (بیروت: دارالنهضة العربیة،1995م،) ص30- 15؛ ناصر کاتوزیان، مقدمه‏ى علم حقوق، (تهران: سهامی انتشار، 1373،چاپ هجدهم) صص49 – 54

[15] .مرتضی الزبيدي، پیشین، ج 12، ص 500 ؛ جمال الدین ابن منظور، پیشین،  ج 9 ، ص 331 ؛ إسماعيل بن حماد الجوهري، پیشین، ج 4، ص 1432

[16]. الطريحي، پیشین، ج 4، ص 322؛ مجدالدین الفيروز آبادي، پیشین، ج 3، ص 200

[17] .« والانصاف في المعاملة العدالة وذلك أن لا يأخذ من صاحبه من المنافع إلا مثل ما يعطيه ، ولا ينيله من المضار إلا مثل ما يناله منه» الراغب الأصفهانى، پیشین، ص 495

[18] . «أن تعطيه من الحق كالذي تستحقه لنفسك» جمال الدین ابن منظور، پیشین، ج 9، ص 331؛ إسماعيل بن حمادالجوهري، پیشین، ج 4، ص1432؛ أحمد بن فارس الزكريا، پیشین، ج 4 ، ص 246

[19] . أبو هلال العسكري، فروق اللغوية، تنظيم بيت الله بيات، (قم: مؤسسة النشر الإسلامي ، 1412ه ق، چاپ اول ) ص172

[20]. ” وضع الشيء في غير موضعه ” [ عبدالله بن مسلم ابن قتیبه، غريب الحديث، تحقيق عبد الله الجبوري، (قم: دار الكتب العلمية، 1408، چاپ اول) ص 202؛ إسماعيل بن حماد الجوهري، پیشین،  ج 5، ص1977؛ أبو الحسين أحمد بن فارس الزكريا ، پیشین، ج 3، ص 468]

[21]. الخليل الفراهيدي، پیشین، ج 8 ، ص 163

[22] . ابن الأثير، پیشین، ج 3 ، ص 161

[23]. علت اين‌كه اين معاني فرع بر آن اصل است اين است كه در حقيقت قراردادن يك چيز در غير موضعش ممكن است به اين صورت باشد كه نقصان و يا زياده‌اي در آن شيء ايجاد كند يا از زمان يا مكان آن شيء تجاوز كند ؛ ولذا تجاوز از حد و اخذ حق ديگري هر دو نوعي “وضع الشيء في غير موضعه ” است. [ر.ك. الراغب الأصفهانى، پیشین، صص 315 – 316]

[24] . اعطاء كل ذي حق حقه

[25] . محمد معين، پیشین، ج1 ، ص 381 ؛ علی اکبر نفيسي، پیشین، ج1، ص 427 و ج 4 ، ص 2319

[26] . علي محمد حق شناس و ديگران، پیشین،  صص796 و 543 و513

[27] . «وَ لَكُمْ نِصْفُ ما تَرَكَ أَزْواجُكُمْ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُنَّ وَلَدٌ » ( النساء :  12) «فَإِنْ أَتَيْنَ بِفاحِشَةٍ فَعَلَيْهِنَّ نِصْفُ ما عَلَى الْمُحْصَناتِ مِنَ الْعَذابِ» (النساء : 25) «اِِنَّ رَبَّكَ يَعْلَمُ أَنَّكَ تَقُومُ أَدْنى‏ مِنْ ثُلُثَيِ اللَّيْلِ وَ نِصْفَهُ وَ ثُلُثَهُ » ( المزمل :  20)

[28] .« أنّ الظلم إمّا انتقاص الحقّ أو وضع الشي‏ء في غير موضعه، أو التعدي عن حدود اللّه كما قال سبحانه وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ و لا شكّ أنّ فعل الصغيرة خروج عن الاستقامة و الطاعة، و نقص للحقّ و وضع للشي‏ء في غير موضعه، و تعدّ عن حدود اللّه، لأنّ حدود اللّه هي أوامره و نواهيه » [محمد بن علي بن إبراهيم‏ الأسترآبادي، آيات الأحكام، محقق محمد باقر شريف‏زاده الگلپايگاني  (تهران: مكتبة المعراجي‏، بي‌تا، چاپ اول) ج‏1، ص: 89]

[29] . الطلاق: 1

[30] . «والظلم يقال في مجاوزة الحق الذي يجرى مجرى نقطة الدائرة ، ويقال فيما يكثر وفيما يقل من التجاوز ولهذا يستعمل في الذنب الكبير وفى الذنب الصغير ولذلك قيل لآدم في تعديه ظالم وَ قُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمينَ» [بقرة :35] «وفى إبليس ظالم وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْليسَ كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِياءَ مِنْ دُوني‏ وَ هُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظَّالِمينَ بَدَلاً» [الكهف:50] «وإن كان بين الظالمين بون بعيد.» الراغب الأصفهانى، پيشين، ص 316

[31] . كهف :33 [ر.ك. شيخ طوسي، التبيان في تفسير القران، تحقيق وتصحيح أحمد حبيب قصير العاملي (بيروت: مطبعة مكتب الإعلام الإسلامي، 1409ه ق، چاپ أول) ج1 ص157 و نيز ابوعلي الطبرسي، پیشین، ج 1،ص 162]

[32] . انعام :82 [ ر. ك. الخليل الفراهيدي، پيشين، ج 8 ، ص 164]

 

انصاف در اصطلاح فقه

فقها در كتب فقهي واژه­ی انصاف را به کار برده­، مع الوصف تعريف خاصي براي آن مطرح ننموده­اند، تنها ابن عابدين فقيه بزرگ مذهب حنفيه در كتاب خود به تعريف آن مبادرت ورزيده و بيان كرده :

« انصاف همان به اعتدال رفتن و ثابت قدم ماندن بر راه درست است .»[1]

در كلمات فقها انصاف در معنايي به غير از معناي لغوي آن به كار نرفته است. در حقيقت مواردي كه فقها آن را  امري “خلاف الانصاف” يا “اقرب الي الانصاف” تلقي مي‌كنند و حكم را برمبناي انصاف صادر مي‌كنند، يا در آن مواردي كه با “لكن الانصاف” از كلام قبلي عدول كرده و نظر خود را مي‌دهند، منظورشان از انصاف اين است كه اگر بخواهيم اين حكم را دقيق بدهيم و حق را در موضع خودش جاي بدهيم بايد اين‌گونه سخن بگوييم.

و لذا هر گاه موضوعي دقيق منقح نشده و حق مطلب ادا نشده باشد و بدون سنجيدن تمام مواضع صادر شود، از نظر فقها حكمي بر خلاف انصاف صادرشده است. در مقابل اگر در صدور حكم تمام جوانب امر سنجيده شود و حق در جايگاه خود قرار بگيرد، آن حكم “اقرب الي الانصاف” و “مقتضاي انصاف” معرفي شده و يا با عبارات “لكن الانصاف”  و “والانصاف يقتضي ” يا”والانصاف” از حكم‌هاي ديگر متمايز شده است. براي واضح شدن بيشتر مطلب به چند نمونه از عبارات فقهاي شيعه و اهل سنت اشاره مي‌شود:

  1. در بحث وجوب تقسيم شبها براي كسي كه همسران متعدد دارد، صاحب جواهر می­فرماید اگر حضور مرد در کنار همسرش در تمام طول شب واجب باشد، انصاف اقتضا مي‌كند كه خيلي دقت عقلي در ميزان ساعات و لحظات صورت نگيرد و منصفانه اين است كه بگوييم هر چه كه غالباً و عرفاً عذر شناخته مي‌شود، مسامحتاً در نظر گرفته نشود.[2]
  2. سيد سابق از فقهاي اهل سنت، پرداخت فديه از سوي زوجه براي طلاق خلع را مصداق عدل و انصاف مي‌داند، زيرا زوج همان كسي است كه مهر و نفقه را مي‌دهد، پس انصاف اين است كه زوجه هر چه را گرفته پس بدهد.[3]
  3. از نظر مرحوم شيخ انصاري گرچه انصاف اين است كه روايات مربوط به حرمت غنا فقط شامل آن غنائي است كه زنان مغنيه براي مردان مي‌خوانند، وليكن هيچ منصفي به‌خاطر اين اشعار، اطلاقات را كنار نمي‌گذارد، خصوصاً با معارضه با رواياتي كه مطلق غنا را حتي براي مولا حرام كرده است.[4]
  4. ابن عابدين از فقهاي حنفيه دركتاب حاشية رد المختار زماني كه در گرفتن جزيه تكاليفي را براي امام معين مي‌كند، مي‌گويد:

«سزاوار است كه امام مقدار جزيه و وقت وجوبش را مشخص كند… و با آن‌ها انصاف داشته باشد و انصاف در اين‌جا به معناي معامله‌ و برخورد همراه با عدل و قسط است[5]

از سوي ديگر ظلم كه به عنوان واژه‌ي نقیض انصاف مطرح شده است، در فقه به معناي تعدي از حق به باطل، تجاوز از حدود و تصرف در ملك ديگري آمده است.[6] به چند مورد به عنوان نمونه اشاره مي‌كنيم:

  1. روايتي درباره‌ي حكم اشتراء از عاملي كه ظالم است، وجود دارد، مرحوم بحرالعلوم منظور از ظلم عامل را در اين روايت اتخاذ بيشتر از حق واجب معنا مي‌كند.[7]
  2. صاحب جواهر در كتاب احياء موات اخراج افرادي را كه در مدارس يا كاروانسراها ساكن هستند، ظلم دانسته و آن‌ها را سزاوارتر نسبت به مالكيت آن‌جا تلقي مي‌نمايند. واضح است كه ظلم در اين‌جا يعني قرار دادن شيء در غيرموضعش .[8]
  3. شيخ انصاري علت وجوب طلب حلاليت براي كسي كه غيبت ديگري را كرده است، ظلمي دانسته كه بر فرد غيبت شونده رفته است.[9] ظلم در اين‌جا يعني فرد از حدود خود تجاوز كرده و حق ديگري را ضايع كرده است.

 

 انصاف در اصطلاح حقوق

حقوقدانان براي واژه ی انصاف دو معناي عام وخاص مطرح كرده‌اند:

  1. معناي عام : منظور از معناي عام انصاف، دادگری و اعطای حق هر ذی‌حق است. در اين معنا انصاف دور محور مفهوم برابري مي گردد، خواه با تنصيف (برابري مقدار) برابر باشد، خواه نباشد. اين مفهوم از انصاف هم در حقوق ماهوي و هم شكلي به كار مي رود. مثلاً موقع شك در مقدار سهم دو نفر از حق آب يك نهر، اصل را بر تساوي حقوق قرار مي دهند تا خلاف آن ثابت شود.[10] ماده 109 قانون مدني كه در مورد اشتراك دو همسايه در ديوار مشترك آمده نمونه‌اي ديگر از برابري مقداري و ماده 377 همان قانون كه حق حبس ثمن يا مبيع را براي هريك از متبايعين قائل شده است، به عنوان نمونه‌اي از برابري غير مقداري است .

بايد گفت‌ در معناي‌ عام‌ بين‌ عدالت‌ و انصاف‌ تفاوتي‌ نيست‌ و انصاف‌ به‌ معناي‌ عام‌، مترادف‌‌ عدالت‌‌ است‌. وقتي‌ گفته‌ مي‌شود: خدا را انصاف‌ بده،‌ يعني‌ در رابطه­ي‌ خود و خدا آن‌چه‌ را‌ بايد، به‌ جاي‌ آور، و وقتي‌ مي‌گويند: داد مظلوم‌ را از ظالم‌ بگير، يعني‌ درباره­ي اين‌ دو، حق‌ را رعايت كن.[11]

  1. معناي خاص : اگر عدالت را به معنای قانون بدانیم، انصاف معنای دیگری پیدا می­کند:

« انصاف ، احساسي‌ از چهره­ی ‌لطيف‌تر عدالت‌، در موارد خاص‌ّ است‌ و شامل‌ ماسواي‌ برابري‌ و تعادل‌ مي‌شود كه‌ به‌طور طبيعي كسي‌ كه‌ عدالت‌ را به‌ اين‌ معنا به‌كار مي‌برد، از مفهوم‌ تساوي‌ و برابري فاصله‌ گرفته‌، و حكمتي‌ را مورد نظر و توجّه‌ قرار داده‌ است.»[12]

رجوع‌ به‌ انصاف – به اين مفهوم- زماني‌ مطرح مي شود، كه‌ اجراي‌ قاعده‌اي‌ عادلانه‌ در فرضي خاص‌ نتايج‌ نامطلوب‌ به‌ بار آورد و وجدان‌ اخلاقي،‌ به‌ اصلاح‌ آن‌ تمايل يابد.[13]

به نظر اين دسته از حقوقدانان، انصاف در معناي خاص با عدالت به يك معنا نيست و حتي در مواردي با هم معارض هستند[14]. از اين‌رو در دائرة المعارف بريتانيكا – آن­جا كه معناي خاص انصاف را از بعد حقوقي مطرح مي‌كند- آمده است : « وقتي مرد عامی راجع به انصاف [ از بعد حقوقي ] صحبت مي‌كند به عدالت ايده آلي مي‌انديشد كه به وسيله حقوق بوجود نيامده، بلكه حتي ممكن است مغاير با آن باشد.»[15]

 

نتیجه گیری:

با عنایت به آن­چه گذشت می­توان انصاف را به همان اعطای تام و کامل حق هر ذی­حق و عدم نقصان و کوتاهی در ادای حقوق افراد تعریف نمود، مگر در صورتی­که عدالت را به معنای “قانون” دانسته و انصاف را در مقابل آن به معنای چهره­ی لطیف­تر و برتر از عدالت در نظر بگیریم.

 

(پاورقی)

[1] . ابن عابدين يكي از فقهاي بزرگ حنفيه، انصاف را این گونه تعريف می فرماید : « الانصاف هو الجري على سنن الاعتدال والاستقامة على طريق الحق » [ابن عابدين، حاشية رد المختار، (بيروت : دار الفكر،1415ه ق، چاپ جدید ) ج 1 ، ص 23 ]

[2] . « لو قيل بأن الواجب المبيت في جميع الليلة عندها و إنما خرج خصوص بعض الأفعال المزبورة التي يكون الزمان من لوازمها لا أن زمانها مستثنى كي لا يتفاوت صرفه في الضيف أو في زيارة الصديق أو نحوهما إلا أنه محل للنظر و البحث و الانصاف تحقق السيرة القطعية في عدم المداقة في ذلك، كما أن الانصاف الاكتفاء بمطلق ما يكون مثله عذرا في العادة في التخلف عنها في بعض الليلة بل قد يسامح فيه بلا عذر، و الميزان ما يتحقق به مسمى العدل و العشرة بالمعروف.» [محمد حسن النجفى، جواهر الکلام، محقق شيخ عباس قوچانى، (بيروت: دار إحياء التراث العربي، بی­تا، چاپ هفتم) ج‏31، ص: 165]

[3] . « وفي أخذ الزوج الفدية عدل وإنصاف ، إذ أنه هو الذي أعطاها المهر وبذل تكاليف الزواج ، والزفاف ، وأنفق عليها ، وهي التي قابلت هذا كله بالجحود ، وطلبت الفراق ، فكان من النصفة أن ترد عليه ما أخذت » [السيد السابق، فقه السنة (بيروت: دار الكتاب العربي،1397 ه ق، چاپ سوم ) ج 2 ، صص 294 – 295]

[4]. .«و بالجملة، فالمذكور في الرواية  تقسيم غناء المغنّية باعتبار ما هو الغالب من أنّها تطلب  للتغنّي، إمّا في المجالس المختصة بالنساء كما في الأعراس. و إمّا للتغنّي في مجالس الرجال . نعم، الإنصاف أنّه لا يخلو من إشعار بكون المحرّم هو الذي يدخل فيه الرجال على المغنّيات، لكن المنصف لا يرفع اليد عن‏الإطلاقات لأجل هذا الإشعار، خصوصاً مع معارضته بما هو كالصريح في حرمة غناء المغنّية و لو لخصوص مولاها، كما تقدم من قوله عليه السلام: «قد يكون للرجل الجارية تُلهيه، و ما ثمنها إلّا ثمن الكلب» ، [شیخ أنصاري، کتاب المکاسب، پيشين، ج‏1، ص: 307]

.[5] «وينبغي للامام أن يبين لهم مقدار الجزية ووقت وجوبها والتفاوت بين الغني والفقير في مقدارها . قوله : ( فلهم مالنا من الانصاف الخ) أي المعاملة بالعدل والقسط . والانتصاف : الاخذ بالعدل . قال في المنح : والمراد أنه يجب لهم علينا ويجب لنا عليهم ، لو تعرضنا لدمائهم وأموالهم أو تعرضوا لدمائنا وأموالنا ما يجب لبعضنا على بعض عند التعرض » [ابن عابدين، پيشين، ج 4، ص 304]

[6] . ر.ك.تعريفات جرجاني به نقل از سعدي أبو حبيب ، القاموس الفقهي لغة و اصطلاحا، (دمشق : دار الفكر ،1408ه ق ، چاپ دوم) ص 238

[7]. « [منها موثقة إسحاق بن عمار]«سألته عن الرجل يشتري من العامل و هو يظلم. قال: يشتري منه ما لم يعلم أنّه ظلم فيه أحداً» فيكون المراد بالظلم المنسوب الى العامل هو أخذه الأكثر من الحق الواجب دون أصل الحق، و إلا لم ينفك العامل عن الظلم » [محمد البحر العلوم‏، بلغة الفقيه، (تهران: منشورات مكتبة الصادق‏ ، 1403 ه ق، چاپ چهارم) ج‏1، ص: 308]‏

[8] .«و أما المدارس و الربط جمع رباط ككتاب و كتب فمن سكن بيتا منها مثلا ممن له السكنى‏ و حينئذ فهو أحق به بمعنى عدم جواز إزعاج أحد له بلا خلاف أجده فيه، لأنه أحد المستحقين لذلك، فإزعاجه ظلم قبيح عقلا و نقلا .» [محمد حسن النجفي، پيشين، ج‏38، ص94]

[9] . «الثاني في كفارة الغيبة الماحية لهاو مقتضى كونها من حقوق الناس توقّف رفعها على إسقاط صاحبها.أمّا كونها من حقوق الناس: فلأنه ظلم على المغتاب .» [مرتضي الأنصاري، کتاب المکاسب، پيشين، ج‏1، ص 336]

[10] . محمدجعفر جعفری لنگرودى، مبسوط در ترمينولوژي حقوق، (تهران: گنج دانش،1367، چاپ چهارم) ج 1، ص688

[11] . همان، ج2، ص 894

[12]. ناصر قربان نيا، عدالت و حقوق،(قبسات سال نهم، تابستان 83، شماره 32) ص 55

[13] . ناصر كاتوزيان، فلسفه حقوق، پيشين، ج2 ،ص 679

.[14] محمد جعفر جعفري لنگرودي، پیشین، ج 4، ص 2505

[15].”When the man in the street talks of equity he is thinking of ideal justice which is not regulatad by the law and may be even contrary to the law.”Encyclopedia Britannica,published by William Benton,Chicago, 1962,v8 , p675

جهت مشاهده نمونه های دیگر از ادبیات ، پیشینه تحقیق و مبانی نظری پایان نامه های حقوق کلیک کنید.

نمونه ای فهرست منابع

  1. آل عصفور البحرانى، حسين بن محمد، الأنوار اللوامع في شرح مفاتيح الشرائع، قم: مجمع البحوث العلمية، بی­تا، چاپ اول، ج‏10 و 11
  2. ‏آل كاشف الغطاء، محمد حسين ، تحرير المجلة، قم: المكتبة المرتضوية ، 1359 ه ق ، چاپ اول) ج1
  3. الآمدى، عبدالواحد بن محمد تميمى ، غرر الحكم و درر الكلم، قم : انتشارات دفتر تبليغات اسلامى ، 1366
  4. الآمدی، علی ابن محمد، الاحكام، تعليق عبد الرزاق عفيفي، الرياض: المكتب الإسلامي، 1387 ه ق، چاپ اول، ج4
  5. ابن الأثير، محمد، النهاية في غريب الحديث، تصحيح محمود محمد الطناحي، قم: مؤسسه إسماعيليان، 1364 ش، چاپ چهارم، ج3
  6. ابن براج الطرابلسى، عبد العزيز، جواهر الفقه، مصحح: ابراهيم بهادرى ، قم : مؤسسة النشر الإسلامي، 1411 ه ق، ‏چاپ اول
  7. ، المهذب، قم: مؤسسة النشر الإسلامي، 1406ه ق، چاپ اول، ج‏2
  8. ابن زهره حلبى، حمزه بن على، غنية النزوع إلى علمي الأصول و الفروع، قم: مؤسسه امام صادق(علیه السلام)، 1417ه ق، چاپ اول
  9. ابن سينا، النجاة من الغرق فى بحر الضلالات، تهران، انتشارات دانشگاه تهران،1379 ه ش، چاپ دوم
  10. ابن قتیبه، عبدالله بن مسلم، غريب الحديث، تحقيق عبد الله الجبوري، قم: دار الكتب العلمية، 1408، چاپ اول

 

نقد و بررسی‌ها

هنوز بررسی‌ای ثبت نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “مفاهیم و مبانی نظری عدل و انصاف”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا برای ارسال یا مشاهده تیکت به حساب خود وارد شوید